رفتی توی 29...
سلام به پسر مامانی. هیچوقت نشده بود که اینقدر از گذشت زمان خوشحال بشم، از اینکه به این زودی، شنبه ها به جمعه ها برسن ... ولی حالا خیلی خوشحالم. تازه دوست دارم که زمان سریعتر از این هم بگذره. آخه مامانی ،خیلی منتظر روی گلتو ببینه
... امروز 31 اردیبهشت90، عزیز مامان رفتی توی 29 هفته
... توی این هفته ماهیچه ها و ریه هات دارن به رشد خودشون ادامه میدن. سرت بزرگتر می شه تا با مغزت که در حال رشده هماهنگ بشه. اسکلت بدنت هم در حال محکم شدنه. در کل داری واسه ی خودت بزرگ و بزرگتر می شی...که الهی مامان قربونـــــــت بره
.
تازه توی روز آخر 28 هفتگیت یه سوپرایز بزرگ واسه خاله منا داشتی و خودتو به خاله نشون دادی...

پسرم، مامان ندا یه بابای مهربون داره، که قراره بشه یه بابابزرگه خیلی مهربون برای شما... من کلا خاطرات زیادی با بابایی(بابا مهدی) دارم، حتی تا الان هم با بابایی بازیهای مختلف می کنیم(شطرنج، تخته، دوچرخه سواری، والیبال، بدمینتون، ماشین سواری...) و بابایی وظایف و الطاف بابا بودنشو خیلی خوب نثار ما می کنه... همیشه دلم می خواسته تو هم همچین بابایی داشته باشی. 5 شنبه پسرعمه ت هومن با بابا محسنت اومدن خونمون. وقتی رفتار مهربون بابا محسن و به عنوان دایی، با هومن دیدم خیلی خیلی دلم گرم شد. یه داییه مهربون می شه یه بابای فوق العاده مهربون. پس تو هم خوشحال باش که باباییه تو هم خیلی مهربونه
، مامانت هم که دیگه زبون زده عامه و خاصه
...

خب دیگه در کل، 29 هفتگیت مبارک توی این هفته حسابی به خودت برس که هفته ی 30 خوبه خوب بزرگ شده باشی
...


رفتی توی 29...
